به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی، گزیده ای از کتاب جامعه شناسی خودمانی؛ قهرمان پروری و استبداد زدگی ما…

وقتی گالیله را برای استغفار « کلیسا پسند»!! به محاکمه می­ بردند، تمامی پیروان و شاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت درهای بسته مدت ها به انتظار صف کشیده بودند که استادشان و بزرگشان، رهبر فکری شان علی رغم فشارهای طاقت فرسای ارشادی!! داخل دادگاه سربلند و سرافراز، با گام های استوار پای به بیرون نهد و بگوید … زمین هنوز می چرخد. اما دریغ که استاد سرافکنده و پژمرده، رنجور از فشارهای تحمل کرده، سر به زیر از ابراز آن چه که خود هرگز به آن ایمان نداشت، آرام و آهسته به قرائت استغفارنامه!! برای همه آن چه که بر خلاف عقیده کلیسا تا به امروز گفته بود پرداخت… آنچه برای پیروانش مانده بود یأس بود، و سرشکستگی… از شاگردان یکی فریاد زد: « بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد» و در اینجا برتولد برشت از قول گالیله چه زیبا می گوید: بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد.

و ما می بینیم که چه غیر زیبا سراسر تاریخمان مملو از قهرمان بازی و قهرمان پروری. و عجیب است به محض این که قهرمانی را پرورش دادیم و وی را در سکو گذاشتیم، ستایش اش کردیم، و در بعضی از مقاطع، خجالت آور است ولی واقعیتی است، پرستش اش کردیم، و حتی در سطح خدایش قرار دادیم و چه فرمان یزدان چه فرمان … برایش سرودیم، خیلی زود به دلیل این که به حق نمی تواند تمام خواسته هایمان را براورده کند شروع به ملامتش می کنیم؛ غافل از این که این ما بودیم که از او یک بت ساختیم. قهرمان بیچاره که خودش هم چنین ادعایی نداشت. خودمان بالایش می بریم و خودمان هم زمینش می زنیم؛ آن هم در مشمئزکننده ترین حالت ممکن. حالا هیچ فرقی نمی کند اگر زورمان نرسد برایش جوک درست می کنیم. راستی چرا؟ هیچ وقت فکر کرده اید؟

چرا؟…

بزرگی همه ی این رفتارها را ناشی از شرایط جوی و اقلیمی کشور می دانست. تشنگی مفرط زمین، بی آبی، و بی بارانی قلدری میرابِ قلدر را می طلبد. برای آب دادن محصولی که پدر صاحب کار را در آورده تا به اینجا رسیده اگر بخواهی با گفتمان و دموکراسی، تأمل و مشورت آب تهیه کنی، کارت به صورت جدی لنگ است و باید یک جوری با میرابِ قلدر بتوانی کنار بیایی… گفتم در این مقوله قصد ندارم بگویم چطور شد که این گونه شد. می خواهم نشان بدهم که اینگونه ای که هست… چگونه است.

خوب وقتی قهرمان پروری نهایت هدفت شد به صورت طبیعی در طیفی قرار می گیری که اگر از بالادستی زور می شنوی یک جور آن را باید سر پایین دستی خالی کنی. حالا اگر حتی در یک بخش از جامعه حرفت در رو ندارد، رئیس نیستی، چاره ای نیست این زور شنوی را یک جور باید برد بالای سر زن و بچه و آنجا آن را تخلیه کرد و بعد میبینی خیلی آهسته و آرام با زور زیستن برایت شده یک عادت. تمام فکر و ذکرت این شده که یک جوری برای خودت تأمین قدرت کنی. خودت بروی دست راست زورگو بشوی و برای اینکه بتوانی از محل زور و زورگویی تو هم نصیبی ببری فکر کنی قاعده کار همین است. حالا اگر دستت از همه جا کوتاه شد موقع انتخاب ماشین اگر قدرت خریدش را داشتی یک جوری این نیاز را دخالت می دهی؛ حتی الامکان یک ماشینی می خری که ابهت داشته باشد؛ گاز که می دهی همه همسایه ها متوجه بشوند. اگر به علت باریکی کوچه کامیون نمی توانی سوار بشوی پاترول می خری!

از زورگویی می گفتم که متأسفانه طی تاریخ دو سه هزار ساله برایمان ملکه شده و مطمئن باشید با یکی دو تا مقایسه و نصیحت و گقفتمان هم یک شبه حل شدنی نیست؛ زمان می خواهد آن هم خیلی طولانی تر از آنچه که فکر می کنیم.

ببینید، وقتی در حالت بی پناهی یکی با مشت توی سر آدم می کوبد سه حالت پیش می آید: اول اینکه اگر زورت رسید درجا همان مشت را با یک پس گردنی و احتمالاً دو سه تا بدو بیراه سجاف کنی و بدون نگرانی از عاقبت کار حواله اش کنی (بعداً چه پیش می آید بستگی به خیلی چیزها دارد)؛ دوم این که اگر زورت نرسید تحمل کنی یا بگذاری برای بعد که تلافی کنی ولی خودت بدانی که این مشتی که خوردی حق تو نبود باید بعداً که توانستی به نحوی جبران خسارت را بکنی (یعنی عاقلانه ترین راه)؛ ولی شق سوم این است که از شدت ضعف و زبونی کم کم باور کنی این نره شیری!! که به تو مشت زده حق طبیعی و خدادادی اش بوده و سکوت هم حق تو و این دست تقدیر بوده است که این رابطه را بین شما دو نفر ایجاد کرده است. حالا اگر محبت کرده و این را کمی آرامتر زده « زهی سعادت» این دیگر از بزرگواری خود آقای زننده!! است.

باور کردنش مشکل است ولی خوانندگانی که خدای ناکرده تجربه « در بند بودن» را دارند می دانند که گاهی زندانی از شدت ترس از زندانبان خشن، ناخودآگاه با او یک رابطه عاطفی برقرار می کند. این حالت سومی که خدمتتان ارائه دادم بدترین شکل مسئله است که به تدریج تبدیل می شود به یک عادت، عادتی که نهایتاً منجر می شود به همان قهرمان پروری، منجر می شود به همان محیط استبداد زده.

خدا رحمت کند مرحوم سعیدی سیرجانی را در « طوطیان هندش» اشاره ای ظریف به استعداد محیط استبداد زده در پرورش دوباره و دوباره مستبدها دارد و در مقایسه ی دو جامعه هند و پاکستان می نویسد:

«… و بار دیگر این سوال برایم پیش آمد که این تفاوت عظیم حکومت های هند و پاکستان معلول چه عواملی است. مگر نه اینکه هر دو کشور پرورده استعمار دو قرنی انگلستان اند و در یک لحظه تاریخی به استقلال رسیده اند و شرایط اقتصادیشان تفاوت چندانی با هم ندارند و ریشه های سنتی و نژادیشان هم… پس چرا کشور هند با آزادی بی بند و بارش نه سر تعظیم در برابر دلارهای مردم فریب آمریکا فرود می آورد و نه زمینه ی مساعدی تسلیم بذرافشانان کمونیسم روسی می کند در حالی که پاکستان مدعی حکومت مستقل اسلامی در آغوش آمریکا افتاده است؟ چرا کفار هند، این جماعتی که هزار و یک معبود دارند، از گاو گرفته تا استوانه ناموزون «لینگا» LINGA، در این چند دهه حتی یک روز تحمل استبداد نکردند و پاکستان یکتاپرست و موحد که به حکم صریح دیانتش پرستش آدمیان در آن کفر محض است یک روز در آن حکومت قانون استقرار نیافت و همه ی زمامدارانش به ضرب کودتا…»

و چنین ادامه می دهد: « در 1947 شبه قاره هند به استقلال رسید. محمد علی جناح و همفکرانش چون حزب کنگره را تحت تأثیر بودائیسم دیدند به فکر ایجاد یک کشور مسلمان نشین به نام پاکستان افتادند که در آن هنوز اعلام استقلال کامل نشده جناح تبدیل به « قائد اعظم» شد تا پس از مرگش لیاقت علی خان و ژنرال پشت ژنرال سرنوشت پاکستان را در دست بگیرند. اسکندر میرزا ایوب خان و یحیی خان و به دور از استثناهای کوچکی این اواخر بازهم ژنرال ضیاءالحق و همین طور قضیه ادامه دارد… اما ژنرال های هندی همه خود را کنار کشیدند تا مشتی فیلسوف پیر و پاتال!! منصب ریاست جمهوری را اشغال کنند. آن هم رئیس جمهور تشریفاتی با قدرت اخلاقی از مقوله قدرت معنوی پدربزرگ ها… نگاه کنید به لیست اسامی، راچندرا پرساد، رادا کریشنان، ذاکر حسین، ویوی گری، زیل سینگ. همه مشتی ملا فیلسوف با قیافه های کرباسی و چروکیده نه تاجی نه ستاره ای نه شمشیری و نه نشانی… ».

و همین طور روسای دولتشان جوار لعل نهرو، لعل بهادر شستری، ایندیراگاندی، موراجی دسای، راجیو گاندی، آن هم در کشوری با این تنوع مذاهب و زبان های مختلفش… مفهوم مقایسه این دو کشور این است که به هرحال زمینه ی پذیرش رهبر دموکرات و یا رهبر نظامی در دو کشور مساوی نبوده و احتمالاً معکوس آن نمی توانسته اتفاق بیفتد. حالا باز هم اگر می خواهید منتظر قهرمان بمانید من حرفی ندارم…

می خواهم قیاس دردناکی بکنم، باید بپذیریم که اگر نیلسون ماندلایی در آفریقای جنوبی گل می کند دلیلش زمینه و بستر موجود همان جامعه ی به ظاهر عقب مانده است که اجازه ی پرورش امثال ماندلا را ولو با تحمل 28 سال زندان می دهد و الاَ بر مبنای عقل سلیم در جامعه ی قهرمان پرور این زندانبان است که اجر و قرب دارد و نه زندانی. زندانبان است که زور دارد نه زندانی. به هر حال یادمان نرود تا زور شنوی وجود دارد مطمئناً زورگویی هم به صورت طبیعی به دنبال آن خواهد آمد.